روزانه
بنام تو
تو خودت بهتر از من میدونی که نمیخوستم اونطور بشه، من گفتم اما نشنید، که اگه میشنید؛ امروز اینطور گرفتار نبود، اینطور گره نمی خورد ...
محسن هم رفتنی شد، مثل صمد، میثم ، نیما و هزاری دیگه، رفت ینگه دنیا تا رنگ آسمون اونجا رو هم ببینه، کاش یادش نره، اتاقمون، همه شیطنت هامون، درسایی که خوندیم، خوابای دم صبح . . . اما همه یادشون میره، محسن هم .
وقتی انگیزه نداشته باشی، هیچ کاری خوب پیش نمیره، مثل دس خوندن این روزای من . . .
اگه یکی دیگه رو دوست داشته باشی آخرش همین میشه!
اگه خودش ندونه یا بهش نگفته باشی همیشه مجهولات دستگاهت از معادلاتت بیشتره، اونوقته که باز همین میشه!! حل نمیشه، اما شاید پاک کن راه حل خوبی باشه!!!
+ نوشته شده در بیست و ششم آبان ۱۳۸۷ ساعت توسط سعید
|