بنام تو
زبان تاپ شدم، امتحانم هم خیلی خوب شد، کلاسی هم که هفته پیش دودر شده بود امروز رفتم؛ زندگی به ظاهر آرام، اما آرامش پیش از طوفان . . .
یادم میاد وقتی می رفتم حافظیه از پله های ایوان که بالا میرفتم دلم باز میشد، واقعا خوشحال بودم، نمیدونم چرا اما آروم ترین لحظه های شیراز توی حافظیه بود؛ اینجا وقتی دلم میگیره باید کجا برم؟
امروز بعد از کلاس رفتم گشتی تو شهر زدم، سرد بود بغایت، یاد سرمایی افتادم که موقع مدرسه رفتن می چشیدم، نوک دماغم سرخ شده بود، عین نیلز! کلی دنبال یه لیوان دیگه گشتم، چیزی که میخواستم رو تو آخرین مغازه پیدا کردم، به هر حال شما هر چیزی رو که لازم دارید توی آخرین مغازه پیدا میکنید، گر چه آخرین مغازه می تواند همان اولین مغازه باشد!! از بس این تئوریها و قضایای مقاوم و شناسایی رو خوندم همه چیزو قضیه میبینم؛ همین دو شب پیش بود با امیر حرف میزدم؛ داشت درباره اصلاح جامعه و از این حرفا میگفت، اونقدر موضوع رو با این تئوریهای پیج در پیج کنترل و شناسایی و مقاوم و بقیه خزعبلاتی که تا حالا شنیده بودم گره دادم و تحلیل کردم که واقعا باورش شد کنترل متعلق به یه رشته و گرایش نیست . . . من هنوز شک دارم به حرفام!!
""وقتی کلا حال نمیکنی کاری کنی و کم خوابی داری و نمیخوای بخوابی مجبور نیستی همه خستگیات رو بریزی اینجا، سطل آشغال که نیست، ناسلامتی وبلاگه!!!""
یکی اینو به من بگه لطفا"!