زندگی . . .

بنام تو

میدونی چی می خوام؟ میخوام برم، برم خونه، یه باغ پای کوه بخرم، یه خونه نقلی 40 متری بسازم، چند تا کرزه انگور، دو تا گردو، چندتا درخت سیب و گلابی و زردآلو، یه شاتوت، خیلی شلوغ نشه، آلوطلایی هم میزنم، یه خرزه آب هم از چشمه بالا بیارم، تابستونا بشینم زیر درختا و من و سعدی و حافظ و صائب و مولوی، زمسّونا هم یه جایی درس بدم، شبا هم پای بخاری و کشمش و گردو، بعدشم بمیرم بره پی کارش . . .

گنگ تر

بنام تو یعنی اینقدر گنگ بودم؟؟ بعضی وقتا دلت میخواد یکی باشه که واسش بگی، خیلی وقتا یکی هست اما روت نمیشه بهش بگی. اما درد من هیچکدوم نیست. تو که میدونی چی میگم، تو که همه چیز و میدونی، میدونی چه آشوبیه اینجا، چیزایی که به این راحتی نمیشه گفت، نمیشه ریختش بیرون، نمیشه با هر کس گفت و شنید، محمد می فهمید، چقدر نزدیک بودیم به هم، کاش یه شب دیگه هم بود، فکر کنم احمد بتونه درک کنه، گاهی وقتا یه چیزایی هست که منطق نداره، یعنی با این منطق دو دوتا چارتای ما جور در نمیاد، ببین، مثلا؛ من میگم برای اینکه آدم بزرگی باشی حتما لازم نیست آدم بزرگی باشی، اینو بار اول که به محمد گفتم تا آخر رفت، سعی نکرد سفسطه بچینه که اگر و اما راحت قبول کرد، اهل این سیاست بازیا نبود، به یه مساله ساده نگاه میکرد و سعی میکرد دشوار حل کنه، بر عکس من که ساده حل میکنم، بر عکس حسن که پیجیده نگاه میکرد و پیچیده حل، و مهدی که پیچیده نگاه میکرد و ساده حل، چی میخواستم بگم؟؟ اینکه یکی باید باشه مثل تو نگاه کنه، حتی اگه مثل تو حل نکنه، اونوقت دو تا راه حل داری، اما مهم تر اینه که حرفت رو بفهمه، حالا من یکی رو دارم مثل تو که همه چیز رو میفهمه، میدونه، اما من نمیتونم دردم رو بهت بگم، با اینکه میدونی، اما تا من نگم، نخوام، نمیشه، اگه من نگم تو میفهمی، اما تا نگفتم نمیدونم که تو فهمیدی، میفهمی که.....

بنام تو

روزهای آخر ترم اول، به همین زودی یه ترم گذشت، یه ترم دیگه هم به همین زودی میگذره، یه سال دیگه و سالهای دیگه . . .

فکرشو کنید؛ یه روزی هیچی نبوده، غیر از خدا، هیچیِ هیچی، نه زمان و نه مکان، گفتنش راحته اما سعی کنید تصور کنید مکان نباشه، خیلی سخته، یعنی نمیشه، حالا فرض کنید زمان نباشه، خب این راحت تره، اما زمان نباشه یه چیزی کمه، کی؟ کی زمان نباشه؟پس از کی بوجود بیاد؟ باز هم نمیشه، ما آدمای کوچک محدود؛ که حتی نمیتونیم تصوری نبودنمون داشته باشیم، طلبکار آدم و عالمیم، بدون اینکه بخوایم از توانمون استفاده کنیم، نمیدونم چی میخواستم بگم.

این روزها فکرم خیلی مشغوله، شاید دارم دیوونه میشم، شاید یه چیزایی کم دارم، یه چیزایی تو دلم دارم که نمیشه بیرون ریخت، یه چیزایی که می کشدم. . .

گفت من مستسقی ام آبم کشد 
گر چه می دانم که هم آبم کشد . . .

جدی نگیریدم.

بنام تو

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
دل سر گشته ما غیر تو را ذاکر نیست

اشکم احرام طواف حرمت می بندد
گر چه از خون دل ریش دمی طاهر نیست

عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد
هر که در راه طلب همت او قاصر نیست

روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم
که پریشانی این سلسله را آخر نیست . . .

بنام تو

دلم گرفته، به اندازه همه دنیا.
حوصله درس و تمرین رو ندارم، دلم تنگه، خیلی . . .

تنهام، خیلی . . .

تنهایی خوبه 

به شرطی که من باشم و  تو

نه من باشم و هزاری هزار فکر و غصه و دلتنگی

تنهایی خوب نیست

وقتی تو باشی و من بی تو . . .
.
.
.
زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم
اما از کیشها می ترسم

قانون را دوست دارم
ولی از پاسبانها می ترسم

من سلام رادوست دارم
ولی از زبانم می ترسم

من میترسم پس هستم
اینچنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم

حسین پناهی

در این محل آشغال نریزید

بنام تو

زبان تاپ شدم، امتحانم هم خیلی خوب شد، کلاسی هم که هفته پیش دودر شده بود امروز رفتم؛ زندگی به ظاهر آرام، اما آرامش پیش از طوفان . . .

یادم میاد وقتی می رفتم حافظیه از پله های ایوان که بالا میرفتم دلم باز میشد، واقعا خوشحال بودم، نمیدونم چرا اما آروم ترین لحظه های شیراز توی حافظیه بود؛ اینجا وقتی دلم میگیره باید کجا برم؟ 

امروز بعد از کلاس رفتم گشتی تو شهر زدم، سرد بود بغایت، یاد سرمایی افتادم که موقع مدرسه رفتن می چشیدم، نوک دماغم سرخ شده بود، عین نیلز! کلی دنبال یه لیوان دیگه گشتم، چیزی که میخواستم رو تو آخرین مغازه پیدا کردم، به هر حال شما هر چیزی رو که لازم دارید توی آخرین مغازه پیدا میکنید، گر چه آخرین مغازه می تواند همان اولین مغازه باشد!! از بس این تئوریها و قضایای مقاوم و شناسایی رو خوندم همه چیزو قضیه میبینم؛ همین دو شب پیش بود با امیر حرف میزدم؛ داشت درباره اصلاح جامعه و از این حرفا میگفت، اونقدر موضوع رو با این تئوریهای پیج در پیج  کنترل و شناسایی و مقاوم و بقیه خزعبلاتی که تا حالا شنیده بودم گره دادم و تحلیل کردم که واقعا باورش شد کنترل متعلق به یه رشته و گرایش نیست . . . من هنوز شک دارم به حرفام!!

""وقتی کلا حال نمیکنی کاری کنی و کم خوابی داری و نمیخوای بخوابی مجبور نیستی همه خستگیات رو بریزی اینجا، سطل آشغال که نیست، ناسلامتی وبلاگه!!!""

یکی اینو به من بگه لطفا"!