چهل ساگی
"به سوی تو...."
چهل سالگی...
حسرت ها، دلتنگی ها، بغض ها...
حسرتِ جوانی، خامی، عاشقی...
"نشان تو، گه از زمین، گاهی..."
زندگی را، روزمرگی برد، جوانی را غفلت. امروزم، واهمه ی جوانی ام بود...
زاییده ی ترس و غرور...
"حدیث دل"،
هربار، به بغضی فرو خفته، یا به لبخندی تلخ فرورفته، یا به اشکی ناپیدا از دل...
"کی، رود رخ ماهت از نظرم؟"
کاش...
کاش آن قدر، کم نبودم...
کاش آن قدر سرشار، نبود...
کاش صبورتر، بزرگتر، عاشق تر ...
"یکدم از خیال من، نمیروی..."
کاش دانسته بودم بهای "عشق" را.
کاش آموخته بودم "عاشق بودن" را.
کاش نپرداخته بودم، خون بهای "دل" را.
کاش... کاش... کاش...
"فتاده ام از پا..."
+ نوشته شده در یازدهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت توسط سعید
|