نمیدانم

بنام تو

از این سردرگمی ها، از این گره خوردن ها، از این زندگی...  هنوز نمیدانم.
همه چیز بعد از چهل روز اتفاق می افته! بعد از چهل روز از وقتی قول دادم... نمیدانم.
دیشب دلم گرفت، گریه کردم، بعد از چند روز؟ نمیدانم.

یقین دارم، به همه بودنت، اما هدفم را گم کردم. کجا؟
نمیدانم.
محمد گفت: نشون میده هنوز بیداری، شنید:"خواب بودن به از اینطور پیچ و تاب خوردن"، گفت:
نمیدانم.
خودم هم نمیدانم، چه میخواهم، چطور، کجا،کِی...

فقط می دانم؛ غیر از تو نمیخواهم.

یا من یعطی الکثیر بالقلیل
یا من یعطی من ساله
یا من یعطی من لم یساله و من لم یعرفه . . .

انی لما انزلت الی من خیر فقیر . . .

 

 

:.

بنام تو

برام کافیه که تو می دونی! اما متاسفم، نه واسه خودم، واسه آدمایی که اینقدر خودشون رو ضعیف کردن که هر ناراحتی رو زخم بزرگ میبینند، فکر میکنند همه دردهای دنیا رو خودشون کشیدند،می کشند، از دل بقیه خبر ندارند، نمیدونم شاید خیلی سخت باشه اینطور قضاوت کردن، اما...
باید رها کردشان به حال خودشان!من از روز اول هم گفتم!! اما نشنید و نخواست ببیند!! پس جای گله ای نیست، همین که من باشم و تو کافیست. شاید خودخواه باشم، اما کاری که بر خودم پسندیدم انجام دادم، هیچ وقت هم پشیمان نمی شوم!!!!

همین که هنوز عصر جمعه کسی هست که دعا کنه و تو هستی که بشنوی کافیه!

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است

آن شد که بار منت ملاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است

ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار
می​داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است

روزانه

بنام تو

تو خودت بهتر از من میدونی که نمیخوستم اونطور بشه، من گفتم اما نشنید، که اگه میشنید؛ امروز اینطور گرفتار نبود، اینطور گره نمی خورد ...

محسن هم رفتنی شد، مثل صمد، میثم ، نیما و هزاری دیگه، رفت ینگه دنیا تا رنگ آسمون اونجا رو هم ببینه، کاش یادش نره، اتاقمون، همه شیطنت هامون، درسایی که خوندیم، خوابای دم صبح . . . اما همه یادشون میره، محسن هم .

وقتی انگیزه نداشته باشی، هیچ کاری خوب پیش نمیره، مثل دس خوندن این روزای من . . .

اگه یکی دیگه رو دوست داشته باشی آخرش همین میشه!
اگه خودش ندونه یا بهش نگفته باشی همیشه مجهولات دستگاهت از معادلاتت بیشتره، اونوقته که باز همین میشه!! حل نمیشه، اما شاید پاک کن راه حل خوبی باشه!!!

خیلی خیلی دلتنگم

بنام تو

کاش میشد لحظه ای هم که شده، حتی در خیال، بازگردم و غباری برگیرم؛ از آن پرده بی غبار . . .

:.

بنام تو

تمام شد. شاید زودتر از اینها باید تمام می شد؛ شاید نباید شروع می شد!

سخت بود و هست، اما زمانه به من یاد داده که دل بستن دلبستگی میاره، و وقتی دل بستی، باید دلت رو بشکنی تا دل بکَنی، دل نبستن راحتتر از دل شکستنه . . .

برای هزارمین بار میگم که دنیا را بد ساخته ایم! دنیایی که حتی برای آرام زندگی کردن باید پا روی علایقت بگذاری و به نداشته هات علاقمند شوی!

حرفی که زیاد به علی گفتم، گفتم و باور نکرد؛ تا دید و باور کرد،
"چیزی که من امروز تو خشت خام میبینم، تو فردا تو آینه می بینی."
فردای علی یک هفته بود،علی باور کرد، فردای تو هم می آید، تو هم . . .

دلم تنگ میشه، همینطور که برای خیلی ها تنگ شده . . .

 

بنام تو

این روزها هوایی شده ام، هوایی ِ یک صدای گرم . . .

هنوز پریشان می نویسم، هنوز نمی دانم، پاک می کنم، از نو . . .

کاش اینجا این طور نبود، کاش دنیا را اینقدر بد نساخته بودیم، کاش سختی ها سختمان کنند و نشکنند، کاش . . .

کمتر غصه آدمها، دلم را سنگین می کند، آدمها را محو می بینم، تار، بعضی را دیگر نمی بینم و همان بهتر. . .

شاید عینکی شوم!!! شاید هم نشوم!!! اما عینک خوش بینی را هیچ از چشم بر نمیدارم!!! هنوز خیلی ها خیلی خوبند.  بعضی دیگر خیلی خیلی بهتر . . .

این صبحها بوی دیگری می دهند، حتی اگر خواب بمانی . . .

 

روزانه

بنام تو

خیلی وقته ننوشتم، نوشتنم نمیاد!
اما یه حرفایی هست که باید بگم؛

یه وقتایی آدما بعضی چیزا رو با هم قاطی میکنن، یه جاهایی تند میرن و برعکس، یه جایی جا میزنن!

این روزا تمرین داریم، قرار شده هر روز صبح زود بریم تو صف نون سنگک! به قول علی آدم احساس بزرگ شدن میکنه! من اما ... این روزها تمرینات بزرگتری برای بزرگ شدن دارم!

از این درهم نوشتن خوشم نمیاد، اما نوشتن یادم رفته، مثل خیلی چیزایی که این روزا یادم میره،
این اواخر به شدت حافظه ام تعطیله، هیچی یادم نمیاد، روزا رو زود فراموش میکنم، هر چند؛ چیز به یاد موندنی تو هیچکدوم ندارم...

اتاق امسال واقعا سریال شده!! سه بار تغییر دکوراسیون بده تا این کمدای قبل از جنگ جهانی رو یه جور جابدی که کمتر جا بگیرن! آخه چی میشد دکتر؟ اون کمدای به اون خوبی اون گوشه خاک بخورن، بعد وسایل ما تو این کمدای زنگ زده چهل سال پیش بپوسن؟ آخه از اون تسبیح و ریشت خجالت بکش!!
ادعای بیت المال هم می کنی؟؟؟؟ حالم به هم خورد از این همه ریا، از این همه تحجر، از این همه ...

 

 


 

ندارد!

هنوز هم بنام تو

باز هم برگشتم.
این بار کمی بهتر از قبل.
کلی حرف دارم واسه گفتن،اما اولش با تو!

۱. الان یه ماهه، یه کم کمتر یا بیشتر، میدونم خوب نبودم اما بهتر که بودم، حداقل همه سعی ام رو کردم،که بهتر باشم، ممنون که تنهام نمیذاری، که مثل همیشه هستی، کمک کن بیشتر بودنت رو حس کنم.

۲.این روزها خیلی اتفاقا افتاد،آدما اومدن و رفتن، اومدن و نرفتن! آدمایی بیشتر شدن و یه سری کمتر!
اما باور کن که تو بیشتر شدی نه کمتر!

۳.شروع کردم واسه فوق خوندن، اما بدون انگیزه کافی، دعا کنید.

۴.معلم خصوصی گرفتم واسه آدم شدن، فعلا تابلو تحت تعلیم وسط پیشونیم خودنمایی میکنه!

۵.هر چی گفتم اثر نداشت، اما آبجی! باور کن، خدا هیچوقت تنهات نذاشته، باور کن!

۶.گاهی منتظر معجزه بودم، اما معجزه اراده من بود! همیشه بود، باور کردم.

۷.باش و بمان ؛ همیشه ...