نمیدانم
از این سردرگمی ها، از این گره خوردن ها، از این زندگی... هنوز نمیدانم.
همه چیز بعد از چهل روز اتفاق می افته! بعد از چهل روز از وقتی قول دادم... نمیدانم.
دیشب دلم گرفت، گریه کردم، بعد از چند روز؟ نمیدانم.
یقین دارم، به همه بودنت، اما هدفم را گم کردم. کجا؟ نمیدانم.
محمد گفت: نشون میده هنوز بیداری، شنید:"خواب بودن به از اینطور پیچ و تاب خوردن"، گفت: نمیدانم.
خودم هم نمیدانم، چه میخواهم، چطور، کجا،کِی...
فقط می دانم؛ غیر از تو نمیخواهم.
یا من یعطی الکثیر بالقلیل
یا من یعطی من ساله
یا من یعطی من لم یساله و من لم یعرفه . . .
انی لما انزلت الی من خیر فقیر . . .