حس شنبه

بنام تو

یکشنبه امتحان دارم، دو فصل دیگه دارم بخونم، تمرین هیچی حل نکردم. اما خدا رو شکر امسال سال خوبی بوده، ایشالا که امتحان خوب میشه. شایدم نشه، اما بهر حال حس خوبیه.

امروز بارون اومد. کلی کیف کردم. خیلی وقت بود بارون ندیده بودم. حس خوبی دارم.

میخوام برم کارنامه زبانم رو بگیرم. یه حسی بهم میگه تاپ شدم. البته شاید هم نشم. اما بهر حال حس خوبیه!!

راستی امروز ظهر لیوانم از دستم افتاد و شکست، چقدر دوستش داشتم. همیشه وقتی یه چیز رو دوست دارم از دستش میدم، مث اینکه یکی بهم میگه این چیزا ارزش دلبستن نداره . . . کم نشو . . . حتی وقتی تکه هاش رو جمع میکردم حس خوبی داشتم، اینکه یکم فارغ تر شدم.

دیشب مامان زنگ زد، یعنی بابا زنگ زد، ولی مث همیشه مامان زود گوشی رو گرفت، بذار دو کلمه پدر و پسری اختلاط کنن مادر من.... میشد حس کرد که چقدر حس خوبی دارن.

راستی امروز چه روزیه؟ حس شنبه؟

بنام تو

امشب مامان و بابا میرن، الان زنگ زدن و خداحافظی کردن، معلوم نیست کی میان، شاید 35 روز بشه، شاید هم 25 روز، برنامه ریزی دیگه!!

کلی کار دارم این هفته، هفته دیگه هم امتحان دارم، الان هم دنبال چند تا مقاله واسه کنترل دیجیتال، حسابی کلافه ام، من رو چه به ارشد؟


شکر

بنام تو

شکر

بخاطر همه چیز.

یه هفته دیگه بابا و مامان میرن حج، اینبار تمتع، خوش به حالشون، نمیدونم مامان چه حالی داره، اون بار که . . .

خودش میگفت هیچوقت دوست نداشتم بابام رو اون طور ببینم، بهتر که نبودم و ندیدم، اما همه میدونستیم که حسرت خداحافظی تو دلش مونده، بی بی می گفت " مامانت اومد خداحافظی، گفتم اعظم جون، بابات رو ببوس، باهاش خداحافظی کن، چشاش پر از اشک شد، نتونست خداحافظی کنه؛ رفت"  وقتی اومد . . .

بابا اما مطمئناٌ خوشحاله؛ خیلی، میگفت دل کندن از کعبه مثل دل کندن  آدم از بچه هاش میمونه، خیلی سخته . . .

من و زهرا  تو حسرت یه لحظه دیگه، علی بی تاب چشیدن اولین لحظه...

این روزها خیلی درگیرم، واسه رفتنشون نمیتونم باشم، باید این در و اون در بزنم واسه برگشتنشون برم، دلم واسه شیراز تنگ شده، واسه دانشکده، دکتر، بچه ها . . .


این وایرلس اینجا هم حکایت ایرانه، بالاخره همیشه یه چی باید کم باشه، یا اگه هست سالم نباشه..


یکشنبه 00:53  ، 17 آبان 88

 

 

بنام تو


امروز از مشهد اومدم؛این سفرهای کمتر از یک روز رو دوست دارم، پنج ساعت وقت داری با آقا باشی. . .

دارالعزه را بیشتر دوست دارم . . .

اما آقا . . .

یعنی اینقدر بد شده ام؟

[عنوان ندارد]

بنام تو

این روزها زود میگذرند و بی حاشیه،سه روز کلاس، یه روز در میان زبان، هر روز درس و پروژه و تمرین. بد عادت شدم، همه تمرینها را تا امروز تحویل دادم. شق القمری است در درس خواندن ما!

این شماره جدید هیچ یادم نمیمونه، امروز رفتم یه کارگاه ثبت نام کنم، سرکار شماره تماس خواست، یادم نیومد، نصفه و نیمه دادم و بعد فهمیدم غلط بوده، مثل اون روز که رفتم حوزه هنری، حداقل اونجا روم شد به پسره زنگ بزنم شمارم رو بگیرم، امروز نمیشد به دختره گفت شماره ات رو بده میخوام شمارم رو بفهمم!!! نه انصافا ضایع نیست؟؟ هس دیگه.

دلم میخواد آخر هفته برم مشهد، اگه آقا بطلبه میرم . . .