شکر
بنام تو
شکر
بخاطر همه چیز.
یه هفته دیگه بابا و مامان میرن حج، اینبار تمتع، خوش به حالشون، نمیدونم مامان چه حالی داره، اون بار که . . .
خودش میگفت هیچوقت دوست نداشتم بابام رو اون طور ببینم، بهتر که نبودم و ندیدم، اما همه میدونستیم که حسرت خداحافظی تو دلش مونده، بی بی می گفت " مامانت اومد خداحافظی، گفتم اعظم جون، بابات رو ببوس، باهاش خداحافظی کن، چشاش پر از اشک شد، نتونست خداحافظی کنه؛ رفت" وقتی اومد . . .
بابا اما مطمئناٌ خوشحاله؛ خیلی، میگفت دل کندن از کعبه مثل دل کندن آدم از بچه هاش میمونه، خیلی سخته . . .
من و زهرا تو حسرت یه لحظه دیگه، علی بی تاب چشیدن اولین لحظه...
این روزها خیلی درگیرم، واسه رفتنشون نمیتونم باشم، باید این در و اون در بزنم واسه برگشتنشون برم، دلم واسه شیراز تنگ شده، واسه دانشکده، دکتر، بچه ها . . .
این وایرلس اینجا هم حکایت ایرانه، بالاخره همیشه یه چی باید کم باشه، یا اگه هست سالم نباشه..
یکشنبه 00:53 ، 17 آبان 88