بهانه
بنام تو
بعضی وقتها حرفی برای گفتن نداری، اما بهانه تا دلت بخواهد...
و برخی اوقات برعکس.
+ نوشته شده در بیست و هشتم فروردین ۱۳۸۸ ساعت توسط سعید
|
بعضی وقتها حرفی برای گفتن نداری، اما بهانه تا دلت بخواهد...
و برخی اوقات برعکس.
نقل آدمهای این رزوها، نقل سواره است و پیاده، کسی چه میداند "که چه غوغاست در دلم . . ."
از زیر باران رفتن و آمدن هم فرجی ندیدیم. پیدا نشد که نشد . . .
اول مرتبت عاشقي ، تر دامني است و آدم خيس هراس بارون نداره.
"دلشدگان " - مرحوم علی حاتمی
پ.ن :
این اواخر چشممان را گرفت...
آن شب که بیستارهترین ماه در محاق...
تنها نشست روی صف سیمها کلاغ
...
هر چند پشت میله اسیریم عاشقیم
تو مثل آن قناری و من مثل آن کلاغ
این روزها خوابهای پریشان باز شروع شده، خوابهايي كه هربار بينشان چيزي نهفته و اشتباه نمي كند...
اين بار مي دانم چه خوابي خواهم ديد . . .
مگر آن يك لحظه بماند . . .