شاید
- سید! سبزت را باز کن، سیاه بپوش!
: این سبز زمانی حرمت داشت . . . ناراحتی از بی حرمتی نیست، که یاغی حریم خود می شکند، از تعصب است و اندیشه ای که به تاراج رفته است و تحجری که بازگشته...
وقتی می شنوی از کسانی که این روزها به اسم دفاع از امنیت مردم را به خون می کشند، شک می کنی که امنیت از آن مردم است یا حاکم، گوسفند از براي چوپان است؟؟ یا که چوپان براي خدمت اوست!!
دیشب با یکی از همین به اسم بسیجیان! صحبت می کردم، سیاسی نیستم، اما شنیدن حرفهاش سیاست نمیخواهد، کمی آدمیت لازم است . . .
وقتی با آن شور و هیجان از به خاک کشیدن منافقین می گفت! وقتی از این میگفت که به زنان هم رحم نکردند! (و چقدر احساس مردی می کرد!!)، وقتی از شبانه و نامردمانه به خانه دانشجو ریختند و شکستند و بستند، وقتی عکس یادگاری اش را با آن لباس آهنین دیدم....هنوز باورم نمی شد، اما وقتی از مردی مردمانی گفت که درب خانه ها را باز گذاشته و مردم را پناه می دادند، از مردانگی زنانی گفت که فرزندانشان را از شر این نامردمان در میان می گرفتند، باورم شد اینجا ایران است، و ایرانی؛ مرد و زن نمیشناسد، گرد آفرید است که سهراب می کشد!
پ.ن : می گفت :" زنها به بچه ها پناه میدادند، گارد به اونا کاری نداشت، اما ما میزدیم!!!"
تف به این مردی!!!
دلم گرفت. بخاطر همه خونهایی که ریخته شد تا بسیج ببالد و اینان به اسم بسیج . . .
شاید این جمعه بیاید، شاید . . .