درهم
بنام تو
این نوشتن درهم تر از این روزهاست، نشان از حال ناخوش دارد.
امروز جشن داشتیم؛ فارغ التحصیلی، زودتر از آنی بود که انتظارش را می کشیدیم، امروز یاد دلتنگی های بعد از فارغ التحصیلی اول افتادم، یاد روزهایی که خوشحال از قبولی بودم و ناراحت از تنهایی.
از همه هفته، فقط عصر جمعه ای سهم ما بود که گرفتند، بقیه اش بماند. . .
این روزها؛ این اطراف شلوغ تر از همیشه است، اما باز هم تنهام، این تنهایی و سردرگمی...
کاش نمی ترسیدم، این نگرانی، ترس، سردرگمی...بدتر از آنیست که به ذهن میرسد...
راستی، پارسال من و زهرا، امسال بابا و مامان، کمتر از یک ماه دیگه میرن عمره، مامان باورش نمیشه، مثل من، مثل هر کس دیگه ای که میخواد بره و باورش نمیشه...
این روزها دلم بیشتر از هر وقتی شور می زند. . .
+ نوشته شده در بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۸ ساعت توسط سعید
|