بنام تو یعنی اینقدر گنگ بودم؟؟ بعضی وقتا دلت میخواد یکی باشه که واسش بگی، خیلی وقتا یکی هست اما روت نمیشه بهش بگی. اما درد من هیچکدوم نیست. تو که میدونی چی میگم، تو که همه چیز و میدونی، میدونی چه آشوبیه اینجا، چیزایی که به این راحتی نمیشه گفت، نمیشه ریختش بیرون، نمیشه با هر کس گفت و شنید، محمد می فهمید، چقدر نزدیک بودیم به هم، کاش یه شب دیگه هم بود، فکر کنم احمد بتونه درک کنه، گاهی وقتا یه چیزایی هست که منطق نداره، یعنی با این منطق دو دوتا چارتای ما جور در نمیاد، ببین، مثلا؛ من میگم برای اینکه آدم بزرگی باشی حتما لازم نیست آدم بزرگی باشی، اینو بار اول که به محمد گفتم تا آخر رفت، سعی نکرد سفسطه بچینه که اگر و اما راحت قبول کرد، اهل این سیاست بازیا نبود، به یه مساله ساده نگاه میکرد و سعی میکرد دشوار حل کنه، بر عکس من که ساده حل میکنم، بر عکس حسن که پیجیده نگاه میکرد و پیچیده حل، و مهدی که پیچیده نگاه میکرد و ساده حل، چی میخواستم بگم؟؟ اینکه یکی باید باشه مثل تو نگاه کنه، حتی اگه مثل تو حل نکنه، اونوقت دو تا راه حل داری، اما مهم تر اینه که حرفت رو بفهمه، حالا من یکی رو دارم مثل تو که همه چیز رو میفهمه، میدونه، اما من نمیتونم دردم رو بهت بگم، با اینکه میدونی، اما تا من نگم، نخوام، نمیشه، اگه من نگم تو میفهمی، اما تا نگفتم نمیدونم که تو فهمیدی، میفهمی که.....