بنام تو

 یک سفر یک هفته ای، بیشتر به حمالی می ماند تا سفر، از یک ماه پیش شروع کردیم جمع و جور کردن تا آماده باشیم و امسال آبروداری کنیم. بد نبود، اما خوب هم نبودیم، یعنی می شد بهتر بود، خلاصه تمام شد و برگشتیم، دوسه تا لوح و تندیس و خرت و پرت هم نصیبمان شد. اما همه اش به دزدیدن دوربینمان نمی ارزید، دوربین نازنینمان را بردند، آنهم کجا؟ وسط فرهنگی - سیاسی - عبادی ترین جای این مملکت!! مصلای نمازجمعه دانشگاه تهران!!! گفته بودم که دل به چیزی نمی بندم، خم به ابروی مبارک نیامد، هم قطارها بیشتر غصه خوردند تا خودمان، بردند فدای سرت، جانت سالم.

اما نقل دانشگاه تهران جداست، خدا قسمت کند هر که خواست درس بخواند، حداقل مثل دبیرستانها نیست، ما هر جا رفتیم با دبیرستان فرقی نداشت، اما حساب دانشگاه تهران جداست، با سر دری که به نرخ تورم هم که باشد باید روی تراول چسباند!

اما نقل خودمان که این روزها معلقیم، بین زمین و آسمان، هیچ نمی شود فکر کرد، به هیچ چیز، به هیچ کس، نمی دانیم هستیم یا نه، باید کجا باشیم، این نوشتنمان هیچ دلچسب نیست، اما اگر این دیگ سیر و سرکه که گذاشته ایم اینجا به نام دل را می دیدید باورتان می شد...

اینطور چرخیدن را دوست ندارم، اینطور معلق بودن...

پ.ن : چه چیزها که میخواستیم بنویسیم . . .

 +

اضافه شده در چند دقیقه بعد!!

یکی از چیزهایی که می خواستیم بگوییم یادمان آمد!

کلی از گاوخونی خوشمان آمد. حرفای خوبی میزد. تنهایی هم بد نبود، توی این  آشفته بازار ، مگه توی اتوبوس چارتا فیلم خوب ببینی!!!